تبليغاتX
طلسم عشق


 

برای عشق تمنا كن ولي خار نشو.

 

 

براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .

 

 

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

 

 

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

 

 

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .

 

 

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .

 

 

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .

 

 

 

براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن .

 

 

 

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش .

 

 

براي عشق خودت باش ولي خوب باش

 

 نویسنده عزیز مهربون: دخترک جهنمی

 



 

 

 

 



 

 

 زندگی زیباست*** اما بدون غم

 

مرگ زیباست*** اما بدون گناه

 

 دوستی زیباست*** اما بدون کلک

 

عشق زیباست*** اما بدون دروغ

 

د نیا زیباست***اما بدون درگیری

 

گ ل زیباست***اما بدون ریشه

 

سکوت زیباست***اما بدون یار

 

ش یشه زیباست***اما بدون تیرگی

 

بر ف زیباست***اما بدون رهگزر

 

خانواده زیباست***اما بدون دوری

 

ما هم زیباییم ***اما بدون ماسک

 نویسنده عزیز مهربون: دخترک جهنمی

 



 

 

 

 



 

رنگین کمان

دوستت دارم را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام.

تو هم ای خوب من!

این نکته به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت،

نه به یکبار و به ده بار که صدبار بگو!

"دوستم داری" را از من بسیار بپرس،

"دوستت دارم" را با من بسیار بگو!...

 نویسنده عزیز مهربون: دخترک جهنمی

 



 

 

 

 



 

 

بگذار که من عاشق و ديوانه بميرم

 

از جام لبت نوشم و مستانه بميرم

 

من عاشق و دل خسته ي آن چشم سياهم

 

اي واي اگر بي تو در اين خانه بميرم

 

با ياد تو اي ماه چه شب ها که سحر شد

 

از سوز تمنّاي تو اين دل چو شرر شد

 

افسوس که هرگز تو سراغم نگرفتي

 

صد حيف که اين عمرچه بيهوده هدر شد

 

هر شب ز فراقت ره ميخانه بگيرم

 

شايد که نشان از تو ز پيمانه بگيرم

 نویسنده عزیز مهربون: دخترک جهنمی

 



 

 

 

 



 

 

امشب به كوي عاشقان با ديده ام سر مي زنم

 

امشب نشان عشق را بر قلب دلبر مي زنم

 

امشب فدايش مي شوم با اشتياق و عاشقي

 

امشب به پاي دلبرم با شوق پرپر مي زنم

 

امشب به اسم دلبرم غم را ز سر وا مي كنم

 

 

 

بر باده چشمان او صد بار ساغر مي زنم

 

امشب به شوق روي اوتا صبح شادي مي كنم

 

امشب غمار عشق را بر غصه كمتر مي زنم

 

 

امشب شقايق مي شوم صد بارعاشق مي شوم

 

 

نام بلند عشق را بر سطر دفتر مي زنم

 

امشب شفاعت مي كند گويي نگاه او مرا

 

من با نگاهم بارها بر خانه اش در مي زنم

 

 

 

 نویسنده عزیز مهربون: دخترک جهنمی

 



 

 

 

 



 

تقدیم به تمام زندگیم:  

 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 

   دوست دارم یه عالمه

 

 

 نویسنده عزیز مهربون: دخترک جهنمی

 



 

 

 

 



 

    

 

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره .

دومين كسي رو كه مياي

دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني

دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره .

 بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي

اون آدمي كه

هيچ وقت نبودي .

ديگه دوست دارم واست رنگي نداره ..

 

 

 

 نویسنده عزیز مهربون: دخترک جهنمی

 



 

 

 

 



 

می خواهم به کسانی که می گویند عشق وجود نداره

 و

یا این که عشق یعنی غم وبی بفایی بگویم که عشق

 در تارو پودوجود هر انسانی وجود دارد ولی این ما

هستی که نمی توانیم عشق را برای چه چیز وبرای چه

 کسی نثار کنیم واین بی خبریه ماست ...

وعشق بی

تقصیر است.

 

 نویسنده عزیز مهربون: دخترک جهنمی

 



 

 

 

 



 

 

 

امروز به تماشای غروب پنجره را باز کردم پرده توری را از  پنجره کنار زدم و      نشستم 

 

 

دل نوشته ها ی من

تا نغمه های پنهانی خورشید،

که از سوختن عشق رنگش سرختر شده بود،مرا به اوج

 ملاقات عشق نزدیک کند.....

 

پرده به آواز باد شروع به رقصیدن کرد و من سوار قایق

 غروب غمناک شده، می خواهم در دریای نارنجی و دل

 سوخته غروب پاروی سفر را به دریا بزنمو به دنبال تو

 تمام دریا های آسمان را سیر کنم......

 

 

 

 

پرده توری به ترنم بر سد و صورتم دست می کشد و در

 حالیکه ناز می کند، می خواهد به رقص او نگاه کنم،ام

 غم من به غروب نزدیکتر است تا به رقص پرده.

توجهی به نوازش های پرده نمی کنمو پاروی سفر رابه

دریای دل سوخته میزنم.

 

میروم تا در حرم پاک عشق قدم بگذارم و از گندم زارها

 و پیچکهای باغ دل کنده ام ته به هوا خواهی او برسم

می خواستم در فصل پرواز با تصور سبزی که آفریده ام

شعر پریدن را به شوغ پرواز مبدل کنم و روشنی خاطرم

 رابه ژرفای پاکی آسمان صافتر کنم،اما گویا خورشید قبل

 از من نوبت گرفته بود

رنگ غروبش،دل سوخته تر از رنگ من بود و در تب و تاب

عشق دست و پا می زد.......

گلهای یاس خود را را تقدیم می کنم و چون پرستوی باران

خورده ای بر می گردم،تا روزی نوبت من هم برســـــــــد.

 نویسنده عزیز مهربون: دخترک جهنمی

 



 

 

 

 



 

 

دل نوشته ه ای من

عشق درونی چنان عظیم است که همه چیز را دگرگون می کند.

عشق احساسی به شدت وابسته به رنگ هاست گویی

هزاران رنگین کمان روی هم قرار گرفته باشد.

عشق هیچ منطقی را نمی شناسد.

عشق زندگی را توجیه می کند.

عشق آزادی است.

 عاشق باش

عشق 

 

 نویسنده عزیز مهربون: دخترک جهنمی

 



 

 

 

 



 

 

 

 

  

 

 

 

 

دوست دارم بروم سربه سرم نگذارید

گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

دوست دارم که به پابوسی باران بروم

آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

این قدر آیینه ها را به رخ من نکشید

این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید

چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد

بس کنید، این همه دل دور و برم نگذارید

آخرین حرف من این است: زمینی نشوید

فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید

 

 نویسنده عزیز مهربون: دخترک جهنمی

 



 

 

 

 



 

 

عشق فرمانده احساسات
 
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار
 هم به خوبي و روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها
در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند
 
خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......
هر كدام به روش خويش مي زيستند .
تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت:
 
هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.
 
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از
 
 جزيره متوجه حيوانات جزيره شد
كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
 
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!
 
قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر
به زير! آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود.
او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه
 
 احساسها كمك خواست.
اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن.
 
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
 
غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي
 
 كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
 
 
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟
 شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست
 
 هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند
تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد.
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند
 
كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران ن! باش تو را نجات خواهم داد.
 
 
عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت.
 
 
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد.
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند.
 
عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد.
دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم
 كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي
 
توانست براي نجات تو بيايد.
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات
و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام
 
 
از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت
 جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه
 
چه كسي مرا نجات داد؟؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان ؟؟؟!!!
 
 
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند

 نویسنده عزیز مهربون: دخترک جهنمی

 



 

 

 

 



 

 

راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن

لب ها درزمان گريستن

 قلب هاوتظاهربه خوشحالي دراوج غمگيني

وچه دشواروطاقت فرساست گذراندن

 روزهايي تنهايي و بي ياوري درحالي که تظاهرمي کني

 هيچ چيز برايت اهميت ندارد

. اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن.

 

 نویسنده عزیز مهربون: دخترک جهنمی

 



 

 

 

 



 

    

دوستتون دارم خداحافظ

آمد خنده آمد گريه بامن پر گرفت

گريه در افتادنم دست مرا بهتر گرفت

خنده آمد بامن اما طاقت ماندن گريه نداشت

گريه با من ماند چشمان مرا از سر گرفت

 در شبان خسته دلگير تنهايي فقط

گريه بامن يار شد از دست من ساغر گرفت

داشتم در غربت تاريک خود يخ مي زدم

نيمه شب يک شعله آتش داد خاکستر گرفت...

 

 

 

 نویسنده عزیز مهربون: دخترک جهنمی

 



 

 

 

 



 

کلامم را پذیرا باش زیرا دردی را با آن بیان کردم که

احساس شهامت

بیانش را نداشت.

صداقتم را دریاب , زیرا به امید صداقتت نوشتم

دستم را بگیر ,زیرا گرمی دستانت مرا بدین جا کشاند

نامم را بخوان , زیرا به امید این نامیدن وجود

 بی وجودم را...........

عشقم را پذیرا باش, زیرا تنها حقیقت است

درد دلم را بشنو, زیرا تاب و تحملش را ندارم.

دردم را دوا کن زیرا خودت در پی درمان صداقت

رابر دیواره

حقیقت عشقم نهادی

حسادت و شهامتم را گرفتی, وجود نا چیزم

را نامیدی و دردم را با کلام گفتی:

جزای تمام این گناهان تنها این است که:

 ای طبیب دل

 

 نویسنده عزیز مهربون: دخترک جهنمی

 



 

 

 

 



 

 

آرزوهایت را یادداشت کن

 

 

خداوند آنها را فراموش نمی کند

 

اما

 

تو از خاطرت می رود

 

آن چه امروز داری...

 

خواسته دیروزت بوده است.

تو اگر ميدانستی

که چه درد دارد و چه زخمی دارد

           .:خنجرازدست عزيزان خوردن:.

                                                هرگز از من نمی پرسيدی 

                                                                  که چرا تنهايی....!!؟

 نویسنده عزیز مهربون: دخترک جهنمی